صفحه: [1] 2 3 ... 6   پایین
  چاپ صفحه  
نويسنده موضوع: شهيد باكري  (دفعات بازدید: 4398 بار)
0 کاربر و 3 مهمان درحال دیدن موضوع.
ققنوس270
مهمان
« : 14 ژوئن 2007 , ساعت 15:40 »

* شهيد مهدي باكري *

تولد : 30 فروردين 1333 – مياندوآب
تحصيلات : مهندس مكانيك
مسؤوليت : فرماندهي لشگر 31 عاشوراشهادت : 25 اسفند 1363 – رودخانه ي دجله
مزار : بي نشان
خارج شده است
ققنوس270
مهمان
« پاسخ #1 : 14 ژوئن 2007 , ساعت 15:43 »

مهدي باكري در سال 1333 در شهرستان مياندوآب به دنيا آمد . در همان كودكي مادرش را از دست داد . تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در اروميه به پايان رساند . در سال آخر دبيرستان ، همزمان با شهادت برادرش « علي » به دست ساواك ، وارد جريان هاي سياسي شد . بعد از گرفتن ديپلم در رشته ي مهندسي مكانيك ادامه ي تحصيل داد و مبارزات سياسي خود را در تبريز آغاز كرد . پس از مدتي برادر كوچكترش ، حميد ، نيز به عنوان رابط با ساير مبارزان به خارج از كشور رفت .
مهدي ، به پيروي از فرمان امام ، سربازخانه را ترك نمود و زندگي مخفيانه اي را تا پيروزي انقلاب اسلامي دنبال كرد . پس از پيروزي انقلاب و همزمان با تشكيل سپاه ، به عضويت سپاه اروميه درآمد . وي در سازماندهي سپاه و ساخت اوليه ي آن نقشي فعال داشت . مدتي در سمت دادستاني دادگاه انقلاب خدمت كرد و هم زمان به عنوان شهردار شهرستان اروميه ، خدمات ارزنده اي را ارائه داد .
خارج شده است


ققنوس270
مهمان
« پاسخ #2 : 14 ژوئن 2007 , ساعت 15:45 »

* جراحت ، جراحت ... و شهادت *

آقاي مهدي باكري با شروع جنگ تحميلي ازدواج كرد و روز بعد از عقد به جبهه اعزام شد . در طول سال ها تلاش در جبهه و عمليات هاي مختلف ، همواره از فرماندهان برجسته و داراي نفوذ معنوي بود . در عمليات فتح المبين ، معاون تيپ نجف اشرف بود و در عمليات بيت المقدس از ناحيه ي كمر مجروح شد . در عمليات رمضان به عنوان فرمانده ي تيپ عاشورا وارد خاك عراق شد و يك بار ديگر مجروح گرديد . در عمليات مسلم بن عقيل ، سمت فرماندهي را در لشگر عاشورا داشت . هم چنين در عمليات هاي والفجر مقدماتي ، و والفجر يك تا چهار با همين عنوان به هدايت بسيجيان پرداخت . در عمليات « خيبر » بود كه برادرش حميد باكري به شهادت رسيد . در آخرين ديدار با حضرت امام ، از ايشان براي خود طلب امرزش و شهادت نمود . « مهدي باكري » پانزده روز بعد از عمليات بدر ، در اسفند سال 1363 مزد زحمات خود را با شهادت در آغوش گرفت . 
خارج شده است
ققنوس270
مهمان
« پاسخ #3 : 14 ژوئن 2007 , ساعت 15:46 »

* پالتوي مهدي *

يك روز كه مهدي از مدرسه به خانه آمد ، از شدت سرما تمام گونه ها و دست هايش سرخ و كبود شده بود . پدرش همان شب تصميم گرفت براي او پالتويي تهيه كند . دو روز بعد با پالتوي نو و زيبايش به مدرسه رفت ؛ اما غروب همان روز كه از مدرسه برمي گشت با ناراحتي پالتويش را به گوشه ي اتاق انداخت . همه با تعجب او را نگاه كردند . او در حالي كه اشك در چشمش نشسته بود ، گفت : چطور راضي شوم پالتو بپوشم ، وقتي كه دوست بغل دستي ام از سرما به خود مي لرزد ؟
خارج شده است
ققنوس270
مهمان
« پاسخ #4 : 14 ژوئن 2007 , ساعت 15:46 »

* اورژانس صحرايي – باكري و افسر عراقي *

يكي از افسران بعثي اسير شده است و به شدت احتياج به خون دارد . چند تا بچه بسيجي آستين بالا زده و خواستار خون دادنِ به او مي شوند . افسر عراقي به پزشك مي گويد : شما نجس هستيد . شما فارسيد خون نمي خواهم و آستين ها پايين مي آيد . مهدي باكري سر مي رسد از ماوقع مطلع مي شود و مي خندد . دستور مي دهد ما انسانيم و به اجبار به او خون تزريق نماييد .
خارج شده است


سعید ملاحسینی
مهمان
« پاسخ #5 : 22 ژوئن 2007 , ساعت 00:00 »

شجاعت و مهارت مهدی

جمعه بود. روز چندم خيبر. جلو رفتيم. جان پناهي نبود. كاملاً توي ديد عراقي‌ها بوديم. خواستيم با بيل دستي ، سنگر بزنيم. بچه‌ها گفتند در سيصد متري ما يك لودر عراقي هست. چندتايي رفتند لودر را آوردند. بزرگ بود و پاكت درشت دو متر در هر سو خاكبرداري مي‌كرد. راننده زير آتش شديد توپخانه عراقي‌ها مشغول خاكبرداي شد. چند هواپيما و هلي‌كوپتر عراقي روي سرمان بودند. متوجه كار لودر شدند. شروع كردند به بمبارانش. چيزي نشد. از روبرو با تيربار شروع كردند به زدن لودر ، يكي گفت: «راننده‌اش كيه؟ خيلي نترسه». چهار نفر رفتيم ببينيم راننده كيه؟ يك دفعه ديديم آقا مهدي باكري ، فرمانده لشكر 31 عاشورا پشت فرمانه. زير رگبار چنان لودر را مي‌چرخاند و خاكريز مي‌زد كه باورم نمي‌شد. پاكت بزرگش را چنان سريع بالا و پايين مي‌داد كه گلوله‌ها به پاكت مي‌خوردند ، كمانه مي‌كردند. در آن وضعيت سخت 400 متري خاكريز زد و ما سريع پشت آن جا گرفتيم. جلوي پاتك عراقي‌ها سد شد.
« آخرين ويرايش: 22 ژوئن 2007 , ساعت 00:25 توسط حاج وحید » خارج شده است
سعید ملاحسینی
مهمان
« پاسخ #6 : 22 ژوئن 2007 , ساعت 00:03 »

مهدی الگوی جوانان

...شهيد مهدي باكري ، عزيزي كه كمتر وقت است كه ياد او از خاطر و ياد من برود و چهره مؤمن او و دل خاضع و خاشع او و روح سرشار از ايمان او را و كلماتي را كه از اين روح برمي‌خواست فراموش كند.



...جوانان لشكر عاشورا و سرداران شجاع تبريزي و آذربايجاني ، شهيد آقا مهدي باكري و شهيد حميد باكري و شهداي متعدد ديگر از سرداران بزرگ اسلام از اين سرزمين برخاستند و در ميدان‌هاي نبرد ، جانشان را قربان اسلام و قرآن كردند.



...الگوي درخشنده‌اي براي جوان‌ها لازم است و آن ، سرداران شهيد و شهداي بزرگ ما هستند. شهيد باكري يكي از همان جوان‌هاست. من آن شهيد را از قبل از انقلاب از نزديك مي‌شناختم. اين جوان مؤمن و صالح ، مشهد پيش من مي‌آمد. حق او بود كه بعد از انقلاب ، يكي از سرداران اين انقلاب بشود. چون صادق و مخلص بود و حق او بود كه شهيد بشود ، حق او بود كه در راه خدا ، اين عظمت و اين شهادت درخشان را بدست آورد.



مقام معظم رهبري(مد ظله العالي)
« آخرين ويرايش: 22 ژوئن 2007 , ساعت 00:28 توسط حاج وحید » خارج شده است
سعید ملاحسینی
مهمان
« پاسخ #7 : 22 ژوئن 2007 , ساعت 00:29 »


بزرگترین و اولی ترین شفلی یا وظیفه ای که خداوند متعال تعین کرده برای بندگانش ، همین تبلیغ است. تبلیغ یعنی چه؟ یعنی گفته های خداون و راهی که ترسیم کرده برای رستگاری بندگانش ، آن را برای انسان ها بیان کردن و نشان دادن... آن اندازه این کار بزرگ می باشد که خداوند بهترین و محبوب ترین بندگانش را برای انجام این کار انتخاب کرده... پیامبر اکرم(ص) موقعی که به مدینه هجرت کردند ، اولین نیروهایی که تشکیل دادند و سازمان دادند و فرستادند برای برخورد و صحبت با کفار ، سپاه های تبلیغاتی اسلام بود و اولین و بیشترین شهدای اوایل نبرد پیامبر با کفار ، همین مبلغین بودند.

بخشی از سخنان شهید مهندس مهدی باکری در جمع مسئولین و نیروهای واحد تبلیغات و عقیدتی لشکر
« آخرين ويرايش: 22 ژوئن 2007 , ساعت 02:05 توسط حاج وحید » خارج شده است
ققنوس270
مهمان
« پاسخ #8 : 22 ژوئن 2007 , ساعت 00:37 »

ممنون آقاي ملا حسيني ... دستتون درد نكنه
خارج شده است
سعید ملاحسینی
مهمان
« پاسخ #9 : 28 ژوئن 2007 , ساعت 18:40 »

پس از شهادت آقا مهدی باکری ، امام خمینی(ره) در پیامی ، از او به عنوان شهید اسلام یاد کرد و آیت الله خامنه ای(مد ظله العالی) چنین نوشت:
«درود بر روان پاک مؤمن صادق و انقلابی و فداکار و سردار شجاع که عهد پایدار خود با خدا را به سرآورد و خون پاک خود را نثار کرد و به فیض بی بدیل شهادت نایل آمد».

هنوز که هنوز است ، بسیجیان سوخته دل لشکر عاشورا ، چشم به راه آب های جنوب دارند که چه زمانی آقا مهدی باز می گردد ؛ اما این آرزوی مهدی بود که پیکرش زمین را اشغال نکند.

مهدی به دریا پیوست!
خارج شده است
hajroohollah
پیشکسوت سایت
*****
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 2201

تشكر
-اهدا شده: 39
-دريافت شده: 104



« پاسخ #10 : 29 ژوئن 2007 , ساعت 13:06 »

بنام خدا
سلام علیکم


یکی از جمله هایی که مهدی باکری همیشه میگفت و آرزویش را داشت این بود که

خدایا مرا پاکیزه بپذیر

آخرش هم به آرزویش رسید

روحش شاد و یادش گرامیباد

مهدوی باشید
یا مهدی فاطمه
خارج شده است

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.اللهم عجل الوليک الفرج
سعید ملاحسینی
مهمان
« پاسخ #11 : 29 ژوئن 2007 , ساعت 17:16 »

زمانی که آقا مهدی شهردار ارومیه بودند ، روزی باران خیلی تندی می آمد ، بهم گفت: من میرم بیرون.
گفتم: توی این هوا کجا می خوای بری؟ جواب نداد. اصرار کردم. بالاخره گفت: می خوای بدونی؟ پاشو تو هم بیا.
با لندور شهرداری ، راه افتادیم تو شهر. نزدیکیهای فرودگاه ، یک حلبی آباد بود. رفتیم آنجا. توی کوچه پی کوچه هایش ، پر از آب و گل و شل.
آب وسط کوچه ، صاف می رفت توی یکی از خونه ها. در خانه را که زد ، پیرمردی آمد دم در. ما را که دید ، شروع کرد به بدوبیراه گفتن به شهردار. می گفت: آخه این چه شهرداریه که ما داریم؟ نمیاد یه سری بهمون بزنه ، ببینه چی میکشیم. آقا مهدی بهش گفت: خیلی خب پدرجان. اشکال نداره. شما یه بیل به ما بده ، درستش می کنیم. پیرمرد گفت: برید بابا شما هم بیلم کجا بود.
از یکی از همسایه ها بیل گرفتیم. تا نزدیکیهای اذان صبح ، توی کوچه ، آبراه می کندیم.

به نقل از همسر شهید مهندس مهدی باکری
خارج شده است
سعید ملاحسینی
مهمان
« پاسخ #12 : 05 ژوئیه 2007 , ساعت 16:48 »

بعد از عملیات خیبر یکی از مدرسه های تبریز ابتکاری به خرج داده بود. به بچه ها گفته بودند برای جبهه و رزمنده ها نقاشی بکشند. بچه ها یک سری نقاشی کشیده بودند و فرستاده بودند لشکر.
یک روز آقا مهدی به من گفت: مقداری مقوا و نایلون بیاورید. وقتی به آنجا رسیدیم ، تعجب کردم ایشان گفتند: می خواهم این ها را جلد کنم. مقواها را بریدند ، گفتند بیا کمک کن. نقاشی ها را روی مقوا می چسباند و رویش نایلون می کشید و از بالایش دوتا سوراخ باز و در چادر به صورت نمایشگاهی نصب می کرد. بعد رو کرد به من و گفت: شما شاید قدر اینها را ندامید. خیلی با ارزش هستند. با ما حرف می زنند. اینها هم پیام می دهند.
خارج شده است
غريب آشنا
غریب آشنا
پیشکسوت سایت
*****
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 2549

تشكر
-اهدا شده: 131
-دريافت شده: 170


خدایا تا ظهور دولت یار/ گل پیغمبر ما را نگه دار


WWW
« پاسخ #13 : 23 ژوئیه 2007 , ساعت 15:58 »

سخنرانی شب عملیات بدر آقا مهدی باکری

بسم الله الرحمن الرحیم

عملیات، عملیات سختی خواهد بود. باید بدانیم اگر این عملیات موفق نشد،‌عملیات بعدی ما سخت‌تر خواهد بود؛ چون خداوند بندگان مؤمن خود را هر چه می گذرد با آزمایشی دیگر می آزماید.

همه برادران بایستی تصمیم قطعی بگیرند. تمام علایقی كه در ده، در شهر و … دارید ،‌كنار بگذارید.

مصمّم ، قاطع و با توكّل به خداوند ،‌تمام برادران تصمیم بگیرند و گرنه خدای ناكرده مردّد و متزلزل می‌شویم و تردید و ابهام حتی به اندازة‌نوك سوزن مانع امداد الهی است. هر برادری شب عملیات می‌خواهد جلو برود باید تصمیم خود را گرفته باشد. خدای نكرده اگر برادر ضعیفی است، نباید جلو بیاید. هر كس نمی تواند تصمیم بگیرد ،‌همراه ما نیاید و گرنه خدای نكرده به ما صدمه خواهد زد.

همه برادران تصمیم خود را گرفته اند، ‌ولی من بخاطر سختی عملیات تأكید می كنم. شما باید مثل حضرت ابراهیم باشید كه رحمت خدا شامل حالش شد، مثل او در آتش بروید. خداوند اگر مصلح بداند به صفوف دشمن رخنه خواهید كرد. باید در حد نهایی از سلاح مقاومت استفاده كنیم.

هرگاه خداوند مقاومت ما را دید رحمت خود را شامل حال ما می گرداند. اگر از یك دسته بیست و دو نفری، ‌یك نفر بماند، باید آن یك نفر باید مقاومت كند؛ حتی اگر فرمانده شما شهید شد، نگویید فرمانده نداریم و نجنگیم كه این وسوسه شیطان است. فرمانده اصلی ما ،‌خدا و امام زمان است، ‌اصل ،‌آنها هستند و ما موقت هستیم، ما وسیله هستیم برای بردن شما به میدان جنگ. وقتی شما شهید شدید ،‌خودتان فرمانده‌اید؛ وظیفة‌ما مقاومت تا آخرین نفس و اطاعت از فرماندهی است.

تا موقعی كه دستور حمله داده نشده كسی تیراندازی نكند، ‌حتی اگر مجروح شد خودداری نماید. دستمال در دهانش بگذارد، دندانها را به هم بفشارد و فریاد نكند، فریاد نشانه ضعف شماست.

با هر رگبار سبحان الله بگویید. در عملیات خسته نشوید، بعد از هر درگیری و عملیات شهدا و مجروحین تخلیه و بقیه سازماندهی شده و كار ادامه یابد.

با عرض معذرت مسأله‌ای كه امیدوارم به برادران جسارت نشود و ان شاء الله كه از قلبهای پاك شما به دور است، ‌ولی شیطان دست بردار نیست. شیطان بعضی وقتها آرامتر و با وجهه شرعی جلو می‌آید، ‌بنابراین در پیروزی مغرور نشوید.

حداكثر استفاده از وسایل را بكنید. اگر این پارو بشكند به جای آن پاروی دیگری وجود ندارد ،‌با همین قایقها باید عملیات بكنیم ،‌لباسهای غواصی را خوب نگهداری كنید ،‌یك سال است دنبال این امكانات هستیم.
خارج شده است

غريب آشنا
غریب آشنا
پیشکسوت سایت
*****
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 2549

تشكر
-اهدا شده: 131
-دريافت شده: 170


خدایا تا ظهور دولت یار/ گل پیغمبر ما را نگه دار


WWW
« پاسخ #14 : 25 ژوئیه 2007 , ساعت 14:11 »


الله بنده سی (بنده خدا)

حوصله وحید داشت سر می رفت .نیم ساعت می شد كه چشم به جاده دوخته بود .برای هر ماشین كه می گذشت دست بلند می كرد ؛ اما هیچ كدام ترمز نمی كردند .آسمان درحال تاریك شدن بود و ستاره قطبی در شمال می درخشید .

ساكش را بر زمین گذاشت . خود خوری می كرد كه چرا برای برگشتن به پادگان دیر كرده است . از دور، نور ماشین را دید كه نزدیك می شد. خدا خدا كرد كه این ماشین نگه دارد.ماشین نزدیك شد. دست بلند كرد و با صدای بلند گفت :

-پادگان ...

ماشین به سرعت ازكنارش گذشت .لب گزید. ماشین دهها متر جلوتر ایستاد و بعد  عقب عقب آمد . وحید با خوشحالی ساكش را برداشت و به سوی ماشین دوید .دید كه ماشین پلاك سپاه دارد و تویوتا وانتی كرم رنگ است .

مهدی، شیشه سمت راست را  پایین كشید . وحید  گفت :«سلام اخوی. »

مهدی گفت :«سلام.كجا  می روی ؟»

-پادگان .

-سوار شو.

وحید در باز كرد و كنار مهدی نشست .مهدی دنده چاق كرد وماشین به حركت درآمد. وحید پرسید :«شما هم نیروی لشكر عاشورا  هستید ؟»

-اگر خدا قبول كند .

به مهدی نگاه كرد .نور كم جان لامپ سقف بر سر و بدن مهدی می تابید .مهدی گفت :« تا این موقع چرا بیرون مانده ای ؟»

-حقیقتش من تازه به لشكرآمده ام .نمی دانستم كه از غروب به بعد به سختی می شود ماشین برای پادگان پیدا كرد .

-چكاره ای ؟

-الان بسیجی ام ؛ اما  دانشجوی هنرهم هستم .نقًاشم .آمده ام بجنگم ؛  امًا  به تبلیغات مأمور شده ام .رفته بودم اهواز، وسایل نقاشی بخرم .می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواهم تصویر شهدا  را روی  دیوارهای پادگان بكشم .

مهدی لبخندی زد و گفت :« به به... خداخیرت دهد .كار شما ثواب جنگیدن در خط مقدم را دارد .هنرت را دست كم نگیر.»

وحید متوجه نشد كه كی به پادگان رسیدند .بین راه ،كلی با راننده ای كه نمی شناخت ،گپ زد و با او گرم گرفت .حتی چند لطیفه هم برای مهدی تعریف كرد و هردوخندیدند.

مهدی ، وحید را تا نزدیكی واحد تبلیغات رساند و خداحافظی كرد .وحید وقتی یادش افتاد اسم راننده را نپرسیده كه ماشین از او  دور شده بود .

 

سه روز بعد ، گرما گرم ظهرتا بستان ،وحید بی حال و كلافه ازگرما در حال گذر از كنار ساختمان ستاد  لشكر بود كه مهدی را دید .مهدی درحال جمع كردن كاغذ  پاره ها و زباله های دور و اطراف ساختمان بود .

وحید آهسته جلو رفت و زد به گرده مهدی .مهدی برگشت وهر دودرآغوش هم گره خوردند . وحید گفت :«چطوری اخوی ؟ این چند روزه خیلی دنبالت گشتم ؛ اما پیدات نمی كردم .»

مهدی ،عرق سروصورتش را با پر چفیه گرفت وگفت:«زیر سایه شما هستم .شما خوبید؟»

وحید دست مهدی را كشید و زیر سایبانی رفتند .وحید گفت :«پدر آمرزیده ،مگر عقل نداری ؟مگر اینجا نیروی خدماتی نیست كه توآشغال جمع میكنی؟ برو به رانندگی ات برس .»

مهدی خندید و گفت :«مگر من با نیروهای خدماتی چه فرقی دادم ؟ همه بسیجی هستیم وبه خاطرخدا  به اینجا آمده ایم .بیا  تو هم كمك كن زباله ها را جمع كنیم .»

ـ شوخی می كنی ؟ ! من  وآشغال جمع كردن ؟ ول كن بابا .بیا برویم  به واحد ما تا یك لیوان شربت آبلیمو به خوردت بدهم ، سر حال  بیایی،  بیا  برویم .

ـ نه... خیلی ممنون. با ید  زبا له ها  را  جمع كنم. ان شاء الله یك وقت دیگر.

وحید  اصرار  كرد؛ اما مهدی نرفت .در آخر، وحید با دلسوزی گفت :« ببین اخوی، یكی ازدوستان من تو ستاد لشكر بیا  و برو دارد.دوست داری  بهش بگویم منتقلت كنند به واحد ما ؟»

مهدی، دست  بر شانه وحید گذاشت و گفت :«ممنون... همین جا كه هستم، راضی ام .»

وحید با مهدی دست داد و گفت :«هرجور كه راحتی. خب، من رفتم. خداحافظ.»

ـ خداحافظ .

وحید  چند  قدمی از مهدی دور نشده بود  كه یا دش آمد  اسم دوست جدیدش را نپرسیده است   . برگشت و گفت :«راستی، من هنوز اسمت را نمی دانم ؟»

مهدی گفت :« اسم من به چه درد  تو می خورد ؟ من كوچك شما هستم : الله بنده سی. »

وحید خندید و گفت :«باشد .پس ازحالا تو را  الله بنده سی صدا می كنم. خداحافظ .»

 

وحید سرش شلوغ بود .كشیدن تصاویر شهدا، تمام وقت او را پركرده بود .وقت نمی كرد در پادگان بگردد و دوست جدیدش  را پیدا كند .چند بار موقع كشیدن تصاویرشهدا، مهدی به دیدنش آمده بود و در همان حال با هم گپ زده و از این در وآن در صحبت كرده بودند .چند  بار هم دیده بود كه مهدی با حسرت به تصویر شهدا  نگاه می كند و حس غریبی در چهره اش نشسته است .

 

وحید در حال نقاشی بود كه تكه سنگی به پس گردنش خورد .دستش لغزید .با عصبانیت برگشت به مزاحم بتوپد كه حسین را دید .زبانش از خوشحالی بندآمده بود .از روی داربست  پایین پرید .حسین را بغل كرد. با حسین از كودكی دوست بود. وحید می دانست كه اوفرمانده یكی ازگردانهای لشكراست .

حسین گفت :«چطوری پیكاسو ؟ آخرسر، تو هم  به جبهه آمدی ؟»

وحید ، شانه حسین را  فشرد و گفت: « مگرمن چه ام است ؟ دستم چلاق است یا پایم شَل ؟»

حسین خندید .وحید گفت : « چه عجب از این  طرفها . راه گم كردی ؟!»

ـ نه وحید جان، شنیده بودم كه به پادگان آمده ای .دوست داشتم به دیدنت بیایم ؛ اما وقت نمی شد . امروز با آقای مهدی جلسه داریم .وقتی به پادگان آمدم، گفتم قبلش بیایم و ببینمت .

ـ بارك الله... حالا با فرمانده لشكر جلسه می گذاری ؟من خیلی دوست دارم آقا مهدی را از نزدیك ببینم .

ـ خب، اینكه  كاری نداره موقع ناهار بیا ستاد لشكر. من آنجا هستم .می رویم  وآقا مهدی را می بینی.

ـ معلوم است چه می گویی ؟ مرا چه كار با آقا مهدی ؟ اصلاً تو ناهار مهمان منی .دعوتم را رد نكن .راستی یك دوست پیداكردم به چه نازنینی ؛ خوش صحبت و آقا .حتم دارم ببینی اش، ازش خوشت می آید .

ـ نه .. وحید جان .همان كه گفتم. موقع ناهار بیا ستاد. من منتظرت هستم. حتماَ بیا. من رفتم .

وحید گفت :«باشد .برای ناهارآنجاهستم .»

حسین رفت  و وحید سرگرم كارش شد .

 

بعد از نماز ظهر و عصر، وحید به ساختمان ستاد  لشكر رفت. حسین  را پیداكرد .بعد  هردو از پله‌ها با لا رفتند. دل تو دل وحید نبود .از اینكه تا لحظاتی دیگر، فرمانده لشكر را از نزدیك می دید، دچار هیجان شده  بود . هنوز  به اتاق فرمانده نرسیده بودند كه چشم وحید به مهدی افتاد.

مهدی كنار در ورودی  اتاق فرماندهی ایستاده بود  و به مهمانها خوش آمد می گفت .وحیدبا خوشحالی  جلو رفت و گفت :« سلام. تو اینجا چه كارمی كنی ؟ مثل اینكه راننده  فرمانده لشكری .آره ؟»

حسین، رنگ پریده و  هراسان، دست وحید را كشید .مهدی، لبخند زنان دست وحید را فشرد .وحید به سوی حسین برگشت و گفت :« حسین آقا ، این همان دوستم است كه می گفتم. اسمش را گذاشته ام  الله بنده سی »

مهدی تعارف كرد كه داخل شوند .حسین، دست  وحید را كشید  و او را  گوشه ای برد  و غرّید :«وحید،  چرا  این طوری می كنی ؟»

وحید،  هاج  و واج  مانده بود كه حسین چه می گوید .هر دو وارد اتاق  فرماندهی شدند .

وحید گفت : «چرا رنگت پریده ؟»

حسین با ناراحتی گفت :«خیلی كار بدی  كردی ، وحید .»

ـ مگر چه كار كردم ؟ خب، با هاش حال و احوال كردم .

ـ مگر تو او را نمی شناسی ؟

ـ نه...  اما  می دانم  كه راننده است .

ـ بنده  خدا، او آقا مهدی است ؛ فرمانده لشكر عاشورا .

چشمان وحید  گرد شد .نفسش  بند  آمد .احساس  كرد كه صورتش گُر گرفته است .

اتاق فرماندهی پر شد .سفره را  پهن كردند ،اما وحید حال و روز خوبی نداشت .ازخجالت نمیتوانست به آقا مهدی نگاه كند ؛ اما مهدی مهربانانه به او تعارف می كرد كه غذایش را بخورد  . وحید چند لقمه به زور خورد  .چند لحظه بعد ، وقتی دید حواس آقا مهدی به جای دیگراست، آهسته بلند شد و از اتاق  بیرون  زد  و یكنفس تا  واحد  تبلیغات دوید .

 

وحید در اتاق  كز كرده بود .نمی دانست چه كار كند .به خودش لعنت می كرد كه چرا به آقا مهدی  بی احترامی كرده است .یاد شوخیها و سر به سر گذاشتن اش با آقا مهدی می افتا د بیشتر خود خوری می كرد .بغض كرد .ناگاه دراتاق با ز شد  و مهدی داخل شد.  بغض  وحید  تركید .بلند شد .آقا مهدی را  از ورای  پرده لرزان اشك می دید .مهدی، دست بر شانه وحید گذاشت و گفت:« گریه نكن بسیجی، مگرچه شده است ؟»

وحید هق هق كنان گفت : «مرا ببخش آقا مهدی …»

مهدی خندید .وحید به مهدی نگاه كرد. دوست داشت ساعتها به صورت خندان و چشمان قهوه ای روشن  او نگاه كند  و چشم  برندارد .
خارج شده است

صفحه: [1] 2 3 ... 6   بالا
  چاپ صفحه  
 
پرش به :