غريب آشنا
غریب آشنا
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2539
تشكر
-اهدا شده: 131
-دريافت شده: 166
خدایا تا ظهور دولت یار/ گل پیغمبر ما را نگه دار
|
 |
« پاسخ #15 : 25 ژوئیه 2007 , ساعت 19:52 » |
|
بسیجیان چه می خورند؟
دوشنبه ها و پنجشنبه ها معمولاً روزه می گرفت و روز هایی که روزه نمی گرفت آنقدر در حال فعالیت و تلاش بود که یادش می رفت ناهار بخورد و اغلب ما یادآوری می کردیم. یک روز در« حاج عمران» در قرارگاهی بودیم. ناهار مرغ بود. آقا مهدی باکری ظهر با قیافه ای خسته و خاک آلود که حاکی از گرسنگی و تشنگی شدید او بود وارد شد. ناهار جلوی ما گذاشتند و هنوز شروع به خوردن نکرده بودیم یکی از برادران به آقا مهدی گفت: « بخور! گرسنه ای صبحانه هم که نخوردی.» آقا مهدی گفت: « آیا بسیجی ها هم الان مرغ می خورند؟» وقتی با سکوت ما مواجه شد مرغ را کنار گذاشت و به دو سه قاشق برنج خالی اکتفا کردند.
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
|
|
|
غريب آشنا
غریب آشنا
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2539
تشكر
-اهدا شده: 131
-دريافت شده: 166
خدایا تا ظهور دولت یار/ گل پیغمبر ما را نگه دار
|
این نوشته ها آخرین گفتگو هایی است که لحظاتی قبل از شهادت مهدی باکری از پشت بی سیم بین شهید احمد کاظمی و شهید مهدی باکری صورت گرفته،در شرایطی که مهدی باکری در جزایر مجنون در محاطره و زیر آتش شدید دشمن است و علی رغم اصرار شدید قرار گاه ، به مهدی مبنی براینکه تو فرمانده هستی و برگرد به عقب او همچنان میگوید بچه هایم را رها نمیکنم برگردم . به نقل از شهید احمد کاظمی: ...مهدی تماس گرفت گفت می آیی؟
گفتم: با سر
گفت:زودتر
آمدم خود را رساندم به ساحل دجله دیدم همه چیز متلاشی شده و قایق ها را آتش زده اند.با مهدی تماس گرفتم گفتم چه خبرشده،مهدی؟
نمی توانست حرف بزند. وقتی هم زد با همان رمز خودمان حرف زد گفت: اینجا اشغال زیاد است. نمیتوانم.
از آن طرف از قرار گاه مرتب تماس می گرفتند می گفتند: هر طور شده به مهدی بگو بیاید عقب
مهدی می گفت نمیتواند. من اصرار کردم.به قرار گاه هم گفتم.گفتند :پس برو خودت برش دار بیاورش.
نشد نتوانستم. وسیله نبود.آتش هم آنقدر زیاد بود که هیچ چاره یی جز اصرار برایم نماند.
گفتم((تو را خدا،تو را به جان هر کس دوست داری،هر جوری هست خودت را بیا برسان به ساحل، بیا این طرف))
گفت:((پاشو تو بیا، احمد!اگر بیایی، دیگر برای همیشه پیش هم هستیم))
گفتم:این جا،با این آتش، نمیتوانم.تو لااقل...
گفت:((اگر بدانی این جا چه جای خوبی شده،احمد.پاشو بیا!بچه ها این جا خیلی تنها هستند))
فاصله ما هفتصد متری می شد.راهی نبود.آن محاصره و آن آتش نمیگذاشت من بروم برسم به مهدی و مهدی مرتب می گفت:پاشو بیا ،احمد!
صداش مثل همیشه نبود .احساس کردم زخمی شده.حتی صدای تیر های کلاش از توی بی سیم می آمد.بارها التماس کردم.بارها تماس گرفتم.تا اینکه دیگر جواب نداد.بی سیم چی اش گوشی را برداشت گفت:اقا مهدی نمی خواهد،یعنی نمیتواند حرف بزند...
ارتباط قطع شد.تماس گرفتم،باز هم وباز هم، ونشد...
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
|
|
|
|
|
سادات
مسافرکربلا
مدیر انجمن
پیشکسوت سایت
   
آنلاین
تعداد ارسال: 5460
تشكر
-اهدا شده: 389
-دريافت شده: 578
يا ابا صالح المهدي جهان در انتظار توست
|
 |
« پاسخ #17 : 07 نوامبر 2007 , ساعت 04:38 » |
|
فرازهايي از وصيت نامه شهيد مهدي باكري عزيزانم! اگر شبانهروز شكرگزار خدا باشيم كه نعمت اسلام و امام(ره) را به ما عنايت فرموده، باز هم كم است. آگاه باشيم كه سرباز راستين و صادق اين نعمت شويم
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 
|
|
|
غريب آشنا
غریب آشنا
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2539
تشكر
-اهدا شده: 131
-دريافت شده: 166
خدایا تا ظهور دولت یار/ گل پیغمبر ما را نگه دار
|
 |
« پاسخ #18 : 10 آوریل 2008 , ساعت 19:05 » |
|
شب آخر از خستگی رو پا بند نبودیم. قرار شد چند ساعت من بخوابم، چند ساعت او. نوبت خواب او بود. بیرون سنگر داشتم کارهایم را می کردم که بچه ها آمدند سراغش را گرفتند. رفته بودند توی سنگر پیدایش نکرده بودند. هرچه گشتیم نبود. از خط تماس گرفت. گفت« کار خاکریز تمومه.» یک تکه از خاکریز باز بود؛ قبلش هرکه رفته بود، نتوانسته بود درستش کند.
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
|
|
|
غريب آشنا
غریب آشنا
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2539
تشكر
-اهدا شده: 131
-دريافت شده: 166
خدایا تا ظهور دولت یار/ گل پیغمبر ما را نگه دار
|
 |
« پاسخ #19 : 10 آوریل 2008 , ساعت 19:06 » |
|
بیست روز مانده بود به عملیات خیبر. همه ی فرمانده دسته ها را جمع کرده بود، ازشان گزارش بگیرد . به فرماند ده زرهی گفت« چه کاره اید؟» گفت « ما آماده نیستیم.تانکهامون هم هنوز آماده نیستن.» آقا مهدی به ش گفت « خیله خب ، تو نمی خاد بیای.» به فرمانده تخریب گفت« شما چه طور ؟» جواب داد « بچه ها ی ما هنوز آموزش کافی ندیده ن.» آقا مهدی گفت« شما هم نیا. به جای این که شما ها برین رو مین، خودمون می ریم.» سومی که دید اوضاع این جوری است، گفت« حاجی خیالت از بابت بچه های ماراحت.»
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
|
|
|
|
|
غريب آشنا
غریب آشنا
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2539
تشكر
-اهدا شده: 131
-دريافت شده: 166
خدایا تا ظهور دولت یار/ گل پیغمبر ما را نگه دار
|
 |
« پاسخ #20 : 10 آوریل 2008 , ساعت 19:07 » |
|
اولین روز عملیات خیبر بود. از قسمت جنوبی جزیره ، با یک ماشین داشتم بر می گشتم عقب. توی راه دیدم یک ماشین با چراغ روشن داشت می آمد. این طور راه رفتن توی آن جاده ، آن هم روز اول عملیات، یعنی خودکشی.جلوی ماشین راگرفتم. داننده آقا مهدی بود. به ش گفتم « چرا این جوری می ری؟ می زننت ها .» گفت « می خوام به بچه ها روحیه بدم. عراقی ها رو هم بترسونم. می خوام یه کاری کنم او نا فکر کنن نیروهامون خیلی زیاده.»
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
|
|
|
غريب آشنا
غریب آشنا
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2539
تشكر
-اهدا شده: 131
-دريافت شده: 166
خدایا تا ظهور دولت یار/ گل پیغمبر ما را نگه دار
|
 |
« پاسخ #21 : 17 آوریل 2008 , ساعت 23:42 » |
|
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
|
|
|
غريب آشنا
غریب آشنا
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2539
تشكر
-اهدا شده: 131
-دريافت شده: 166
خدایا تا ظهور دولت یار/ گل پیغمبر ما را نگه دار
|
 |
« پاسخ #22 : 17 آوریل 2008 , ساعت 23:45 » |
|
يکيشان با آفتابه آب مي ريخت ، آن يکي سرش را مي شست. – بهت مي گم کم کم بريز. – خيله خب. حالا چرا اين قدر مي گي؟ – مي ترسم آب آفتابه تموم بشه. – خب بشه مي رم يه آفتابه ديگه آب مي آرم. رفته بود برايش آب بياورد که بهش گفتم: « خوبه ديگه! حالا فرمانده لشکر بايد بيان سر آقا رو بشورن! » گفت: « چي مي گي؟ حالت خوبه ؟» گفتم: « مگه نشناختيش؟» گفت نه. آقا مهدي باكري بود. 
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
|
|
|
غريب آشنا
غریب آشنا
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2539
تشكر
-اهدا شده: 131
-دريافت شده: 166
خدایا تا ظهور دولت یار/ گل پیغمبر ما را نگه دار
|
لحظات آخر مهدی...  همانطوري كه داشت تيراندازي ميكرد يك گلوله به سرش خورد. بدجوري زخمي شد. بچهها كشاندندش توي قايق تا به عقب خط منتقل كنند قايق كه از ساحل جدا شد بچهها خيالشان راحت شد كه مهدي را فرستادهاند. ديدند كه مهدي دستش را بالا گرفته و دارد زيرلب چيزي ميگويد. يكي از بچهها كه زنده ماند، گفت: مهدي چيزي شبيه اين ميگفت: "لااله الا الله الحمدلله" ، هنوز زياد دور نشده بود كه يك موشك صاف خورد وسط قايق و منفجر شد اثري هم از مهدي پيدا نشد
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
|
|
|
غريب آشنا
غریب آشنا
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2539
تشكر
-اهدا شده: 131
-دريافت شده: 166
خدایا تا ظهور دولت یار/ گل پیغمبر ما را نگه دار
|
 |
« پاسخ #24 : 24 ژوئن 2008 , ساعت 16:41 » |
|
قرار بود عملیات کنیم. با یک بلد چی محلی رفتیم شناسایی. نمی دانست چه کاره ایم . اطلاعات را به رمز روی یک تکه کاغذ می تنوشتیم. جوری رفتار می کردیم که شک نکند . فکر می کرد همی طوری می خواهیم هور را ببینیم . حتی بعضی وقت ها می گفت « این جاها خطرناکه » تما کارهایمان را توی بلم انجام میدادیم؛ غذا می پختیم ، نماز می خواندیم، استراحت می کردیم.خیلی کم حرف می زدیم. بیشتر سکوت مطلق بود. چهار روز.
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
|
|
|
hajroohollah
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2201
تشكر
-اهدا شده: 39
-دريافت شده: 97
|
بنام خدا سلام علیکم
(نقل از: امیر سپهبد شهید علی صیاد شیرازی)
اوایل انقلاب مأموریت داشتم برای آزادسازی چند شهر در منطقه شمالغرب به آنجا بروم. وقتی به منطقه رسیدیم برای همکاری و استفاده از برادران سپاه، شهید مهدی باکری را به عنوان مسئول عملیات سپاه ارومیه به من معرفی کردند. طی چند عملیات در کمتر از ده روز کلیه شهرهای مورد نظر پاکسازی شد. در این مأموریت از نزدیک با روحیه فداکاری و شجاعت و دلاوری شهید باکری آشنا شدم.
زمانی که برای نبرد با متجاوزین عراقی به منطقه جنوب رفتیم با شهید باکری سر و کار مداوم داشتم. شهید باکری یکی از فرماندهان خوب و لایق و شایسته سپاه بودند و در هر عملیاتی مأموریت خود را به نحو احسن انجام میدادند و از مشخصات بارز ایشان عمیق و دقیق بودن در کارها بود.
بنده با اینکه مدت زیادی با ایشان کار میکردم، نمیدانستم که وی تحصیلات عالیه دارد و مهندس* است و تصور من این بود که ایشان یک فرد معمولی است.
(منبع: "مهدی باکری در یادها و خاطرهها" به کوشش حسین نجفی)
مهدوی باشید یا مهدی فاطمه
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.اللهم عجل الوليک الفرج
|
|
|
hajroohollah
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2201
تشكر
-اهدا شده: 39
-دريافت شده: 97
|
بنام خدا سلام علیکم
دور از چشم آقا مهدی دو تا جعبه انار و پرتقال آوردیم توی سنگر فرماندهی، پشت وسایل قایمشان کردیم. آمد پرسید: اینا چیه؟ گفتم: میوه. گفت: من که نگفتم نارنجک است، اینجا چکار میکند؟ گفتم: برای چیز است دیگر... گفتم شاید شما... سرزنشم کرد. گفت: بار آخر باشد میروید به تدارکات تک میزنیدآ. گفتم: چشم. گفت: اینقدر نگو چشم. سریع با شریک جرمت میروی سر نماز بین بچهها تقسیم میکنی. گفتم: نه! این را نه. بچهها به ریشمان میخندند. آقا مهدی گفت: گاهی لازم است که بچهها به ریش آدم بخندند... بگو هر کی خورد صلوات یادش نرود.
(منبع: "مهدی باکری در یادها و خاطرهها" به کوش حسین نجفی)
مهدوی باشید یا مهدی فاطمه
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.اللهم عجل الوليک الفرج
|
|
|
hajroohollah
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2201
تشكر
-اهدا شده: 39
-دريافت شده: 97
|
بنام خدا سلام علیکم
(نقل از سید اصغر قریشی)
بعد از شهادت حمید [باکری] در عملیات خیبر، بخاطر روابط نزدیکی که بچههای اطلاعات با فرماندهی لشگر داشتند، تصمیم گرفته بودیم که در حضور آقا مهدی از بکار بردن اسم حمید خودداری کنیم. به همین خاطر برای صدا کردن برادرانی که اسمشان حمید بود از کلماتی چون اخوی، برادر و یا از نام خانوادگی آنها استفاده میکردیم.
آن روز، یکی از تیمهای واحد برای انجام مأموریتی حساس به جلو رفته بود و هنوز برنگشته بود. حمید قلعهای و حمید اللهیاری هم جزو این تیم بودند. هر وقت تیمهای شناسایی دیر میکردند، جلوتر از همه، آقا مهدی میرفت و کناره پد بالای سنگر میایستاد و منتظر میشد. از دور که نگاه میکردی مدام لبهایش تکان میخورد. نزدیک که میشدی میتوانستی ذکرش را بشنوی: لا حول و لا قوة الا بالله...
اینبار هم آقا مهدی و بعضی از بچههای واحد، در کناره پد به انتظار ایستاده بودند. آفتاب، در حال غروب بود که بلمهای گمشده از دور پیدا شدند. من به محض دیدن آنها از شادی فریاد زدم: "حمید... حمید...!!" و به طرفشان دویدم. هنوز حال و هوای استقبال بچهها فروکش نکرده بود که متوجه آقا مهدی شدم. به دور دستِ جزیره جنوبی [مجنون]، که جنازه حمید آقا را به امانت داشت، خیره شده بود. توجه همه بچهها به آقا مهدی بود. بعضیها هم با عصبانیت به من نگاه میکردند! دوباره یاد حمید در ذهن آقا مهدی جان گرفته بود. جنــــازه برادر به خاک افتــــــاده بود و برادری که میتوانست دستور دهد تا جنازه او را به عقب منتقل کنند تنهــــا گفته بود: "اول جنازه بقیه شهدا، بعد جنازه حمید."
منبع: "خداحافظ سردار"، نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۵۲
مهدوی باشید یا مهدی فاطمه
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.اللهم عجل الوليک الفرج
|
|
|
hajroohollah
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2201
تشكر
-اهدا شده: 39
-دريافت شده: 97
|
بنام خدا سلام علیکم
(نقل از محمد حسین فرهنگی)
داخل چادر نشسته بودند. تا چشمشان به من افتاد به استقبال آمدند و چون داخل چادر شلوغ بود، بعد از سلام و احوالپرسی، پوتینهای خود را پوشیدند و با هم از چادر بیرون آمدیم. لحظاتی قبل، آقا مهدی مرا خواسته بود و میدانستم حتماً کار مهمی پیش آمده است. روی سنگی نشست و مرا هم دعوت به نشستن کرد.
- مؤمن! میدانی نتیجه یک عملیات در یکی دو ساعت آخر آن معلوم میشود؟
فقط به چشمهایش نگاه کردم. میخواستم پاسخ را از زبان خودش بشنوم.
- ...و میدانی که در آن یکی دو ساعت چه چیزی کارساز است؟ آموزش، توان جسمی، اسلحه و تجهیزات، همه، کارایی خود را از دست میدهند. در آن چند ساعت، حرف آخر را ایمان میزند و کار را پیش میبرد. بروید برنامهریزی کنید و بچهها را به ایمان مجهز کنید!
منبع: "خداحافظ سردار"، نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۸ و ۲۹
مهدوی باشید یا مهدی فاطمه
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.اللهم عجل الوليک الفرج
|
|
|
hajroohollah
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2201
تشكر
-اهدا شده: 39
-دريافت شده: 97
|
بنام خدا سلام علیکم
(نقل از محمد حسین فرهنگی)
تعجب کردم! حاج آقا جعفری (۱) از آن سوی خاکریز - که جاده سد دز را از پادگان شهدای خیبر (۲) جدا میکرد -میآمد. برای حفظ حریم پادگان خاکریزی را اطراف پادگان احداث کرده بودند. تعجب من از این بود که حاجی در آنطرف خاکریز چه میکند؟ نزدیکتر که شد متوجه چهره پریشان و درهمش شدم. هنوز به کنار من نرسیده بود که آقا مهدی هم از آنطرف خاکریز سرازیر شد و به سرعت بطرف چادرش رفت. حاج آقا جعفری به من که رسید پرسیدم: حاج آقا اون طرف خاکریز خبریه؟ به فکر فرو رفت. به حرف که آمد کاسه چشمانش پر از اشک شد.
- الله اکبر! آدم بعضیها را که میبیند به مسلمانی خود شک میکند و تازه میفهمد که چقدر از صراط حق فاصله دارد.
- مگه چی شده حاج آقا؟!
- راستش داشتم لباسهایم را که آب کشیده بودم روی طناب پهن میکردم که از پشت سر، دستی روی شانهام قرار گرفت. آقا مهدی بود. گفت: "آقای جعفری چند دقیقه با شما کار دارم" بعد دستم را گرفت و با خود به سمت خاکریز برد. خاکریز را که رد کردیم آنطرف خاکریز روی خاکها نشست. فکر کردم که چه کاری میتوانست با من داشته باشد؟ به خود فشار آوردم ولی چیزی به خاطرم نرسید. گفتم: "آقا مهدی با من امری داشتید؟" بی آنکه به صورتم نگاه کند گفت: "حاج آقا! احساس میکنم شدیداً به موعظه نیازمندم. مرا موعظه کنید!" گفتم: "آقا مهدی این چه حرفی است؟! شما هستید که باید ما را موعظه کنید. ما که باشیم که..."
دست بردار نبود. هر چه اصرار کردم راه بجایی نبردم. چارهای نداشتم. اگر مهدی جانم را میخواست نمیتوانستم تعلل کنم. شروع کردم از احوال قیامت برایش صحبت کردن. من میگفتم و او میگریست... برادر فرهنگ! ما کجای زمین ایستادهایم؟!!
***
۱- شهید صاحبعلی جعفری از روحانیون روستاهای خلخال بود. یک پایش همیشه در جبهه بود. خاکی، بیریا، شوخ طبع و اهل حال بود. علیرغم سن زیاد در عملیاتها پا به پای نیروهای بسیجی میآمد و آقا مهدی برایش احترام زیادی قائل بود. در عملیات بدر از ناحیه صورت زخمی و در عملیات کربلای پنج به شهادت رسید. ۲- این پادگان بعد از شهادت آقا مهدی بنام "پادگان شهید باکری" تغییر نام یافت.
منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۳۷ و ۳۸
مهدوی باشید یا مهدی فاطمه
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.اللهم عجل الوليک الفرج
|
|
|
|