hajroohollah
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2201
تشكر
-اهدا شده: 39
-دريافت شده: 104
|
بنام خدا سلام علیکم
- میراب! - بله آقا مهدی! - به قرارگاه بگو ما به دجله رسیدهایم و آمادهایم تا از آن بگذریم. دکمه را فشار میدهم و قرارگاه را صدا میزنم. - عزیز... عزیز... مهدی! - بگوشم مهدی! - ما به کنار دجله رسیدهایم... میخواهیم از دجله عبور کنیم. - بگوش باش... - مهدی جان! حتماً اشتباهی شده... دوباره بررسی کنید به این زودی نمیتوانید به کنار دجله برسید! قرارگاه باور نمیکند که ما دژهای دشمن را در هم کوبیده و به ساحل دجله رسیده باشیم. برادر امین به پشت بیسیم میآید و با قرارگاه صحبت میکند. - عزیز! آقا مهدی به یاری خدا مسأله را خوب حل کرده! من هم همینجا در کنار ایشان هستم. اینها قصد عبور از دجله را دارند... (نقل از: عبدالرزاق میراب)
مهدوی باشید یا مهدی فاطمه
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.اللهم عجل الوليک الفرج
|
|
|
hajroohollah
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2201
تشكر
-اهدا شده: 39
-دريافت شده: 104
|
بنام خدا سلام علیکم
موتور با سرعت به پیش میرفت. به آتش دشمن اعتنا نمیکردم. از دیشب در این فکر بودم که هر چه زودتر خود را به کنار آقا مهدی برسانم. هوا ابری بود و فضای منطقه را شدت انفجارها پر از دود و گرد و غبار کرده بود. در ده متری دجله، آقا مهدی را داخل گودالی یافتم. به نظر میرسید که محل انفجار توپ باشد. با دو سه نفر دیگر در حال صحبت بود. جلوتر رفتم و سلام کردم. آقا مهدی تا مرا دید بعد از احوالپرسی و روبوسی، مسئولیت هماهنگی اسکله را به من سپرد... اجازه میخواهم و به کنار دجله میروم. بی اختیار، قطرههای اشک گونههایم را خیس میکند. آب را میبینم و به یاد عاشورا میافتم. گریه امان نمیدهد. نگاه از دجله میگیرم و به آنسوی آب چشم میدوزم. دشمن سوار بر تانکها و خودروهای سنگین از جنوب بسوی شمال اتوبان در حال فرار است. به طرف گودالی که آقا مهدی در آن نشسته است بر میگردم. آقا مهدی با چند نفر دیگر در گودال نشستهاند و در مورد وضعیت عملیات و نتایج اولیه آن صحبت میکنند. جریان فرار دشمن را به آقا مهدی گزارش میدهم. تبسمی میکند و میگوید: - برادر من! ما با آنها خیلی کار داریم... به این زودی فرار نمیکنند! (نقل از: غفار رستمی)
(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۶۰ - ۱۵۷ با تلخیص)
مهدوی باشید یا مهدی فاطمه
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.اللهم عجل الوليک الفرج
|
|
|
|
|
hajroohollah
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2201
تشكر
-اهدا شده: 39
-دريافت شده: 104
|
بنام خدا سلام علیکم
(نقل از: مهدیقلی رضائی)
پاکسازی قرارگاه به پایان رسیده است که صدای هلیکوپترها بر میخیزد. پیش از آنکه شروع به تیراندازی کنند، آقا مهدی به من و یکنفر دیگر مأموریت میدهد که خود را به دوشکاهایی که در اطراف قرارگاه مستقر شده است، برسانیم و جلوی هلیکوپترها را بگیریم. هر کداممان خود را به پشت یکی از دوشکاها میرساند. در راه، خدا خدا میکنم که دوشکا را خراب نکرده باشند... قبضهها را میگیرم و بطرف مسیری که هلیکوپترها میآیند بر میگردانم. هنوز نمیدانم سالم است یا نه؟ گلنگدن میزنم، گلولهای از این طرف به بیرون میافتد. دشمن با معرفت که میگن یعنی اینها!! قبل از آنکه فرار کنند دوشکاها را برای ما آماده کردهاند! دست روی ماشه میگذارم و دوشکا پر از فریاد میشود...
بر زنده و مرده هر چه "عبد الجاسم" بعثی است، لعنت میفرستم که اسلحهاش را مثل یک دسته گل تمیز نگه داشته است!! دوشکای آنطرفی هم شروع به تیراندازی کرده است. هلی کوپترها اوج میگیرند، مانوری میدهند و سماجت ما را که میبینند راه گریز در پیش میگیرند. بچهها تکبیر میگویند ولی صدای دوشکا، گوشهایم را پر کرده و تا لحظاتی جز صدای ممتد سوت چیز دیگری نمیشنوم. اما به بچهها که نگاه میکنم میبینم تکبیر میگویند... به کنار آقا مهدی میرسم.
- میخواهیم برویم به دجله، دوشکاها را بردارید و بیاورید! میخواهم بگویم آقا مهدی اجازه بدهید بچهها کمی استراحت کنند، ولی آقا مهدی منتظر نمیماند و خود به تنهایی بسوی دجله پا تند میکند.
آقا مهدی به روی سیل بند دجله میرود. دشمن از هر سو میگریزد. هنوز همه به کنار دجله نرسیدهاند. به عقب که نگاه میکنی دسته دسته نیروست که بسوی دجله میآید. رفته رفته بر تعداد نیروهایی که در کنار دجله هستند افزوده میشود. وقت نماز است. آقا مهدی رو به بچهها میگوید: "برادران! این آبی است که دست اهلبیت ابی عبدالله در کربلا به آن نرسید... از این آب وضو بسازید و نمازتان را بخوانید." ما اولین کسانی هستیم که وضو میگیریم و رو به قبله نماز میگذاریم.
(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی٬ چاپ چهارم٬ ص ۱۵۵ و ۱۵۴ با تلخیص)
مهدوی باشید یا مهدی فاطمه
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.اللهم عجل الوليک الفرج
|
|
|
hajroohollah
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2201
تشكر
-اهدا شده: 39
-دريافت شده: 104
|
بنام خدا سلام علیکم
(نقل از: مهدی رضائی)
پا تند کردیم و خود را به آقا مهدی رساندیم... از خط اول تا خط دوم را یک نفس رفتیم بدون اینکه اتفاق خاصی بیفتد و در خط دوم مستقر شدیم.
اینجا خط دوم عراقیها بود. گردان سید الشهدا (ع) هم تازه به آنجا رسیده بود و نیروهای گردان پشت خاکریز بودند. ما هم در کنارشان به زمین نشستیم. آقا مهدی در پشت خاکریز به زمین نشسته بود و منطقه را دید میزد. روبروی ما قرارگاه عراقی "قواة ابراهیم" قرار داشت و پشت قرارگاه در فاصله دویست سیصد متری، دجله جاری بود... در هیچ عملیاتی آقا مهدی را اینچنین ندیده بودم. خسته بود ولی مدام عجله میکرد. از خاکریز بالا میرفت و راه مناسبی را برای هجوم دوباره جستجو میکرد. دوباره از خاکریز بالا رفت. نگاهی به اطراف قرارگاه کرد. قرارگاه دشمن همچنان محکم بنظر میرسید. خاکریزی بلند قرارگاه را در حصار خود محافظت میکرد. در چهار گوشهاش چهار قبضه دوشکا بسوی ما هدف گیری شده بود. ایستاده بودم که آقا مهدی مرا به پیش خود خواند. کنارش ایستادم و اطراف قرارگاه را پائیدم. عراقیها در داخل قرارگاه در رفت و آمد بودند و گهگاه به اطراف تیراندازی میکردند.
آقا مهدی به جلو خیره شده بود و زیر لب کلماتی را زمزمه میکرد... چنان بود که با کسی صحبت میکند و این زمزمه مخاطبی دارد. چندین بار [زمزمهاش را] تکرار کرد و بعد گفت: "به بچهها بگوئید مهدی رفت جلو. هرکس میخواهد بیاید." و سپس یک تنه از خاکریز گذشت. هر که پیام آقا مهدی را شنید براه افتاد... جلوتر از همه سردار عاشورایی لشگر عاشورا یک تنه بسوی قرارگاه "قواة ابراهیم" میرفت و جمعی از عاشقان شهادت را به دنبال خود میکشید... هنوز به قرارگاه نرسیدهایم که دشمن میگریزد و تعداد کمی هم که مقاومت میکنند به هلاکت میرسند. با تدبیر آقا مهدی قرارگاه دشمن به راحتی سقوط میکند بی آنکه بتواند از ما تلفاتی بگیرد. اگر دشمن از نام مهدی میگریزد جای مذمت نیست. از مقابل کسی که یک تنه به قرارگاهی میتازد باید گریخت...
پاکسازی قرارگاه به پایان رسیده است که صدای هلیکوپترها بر میخیزد. پیش از آنکه شروع به تیراندازی کنند، آقا مهدی به من و یکنفر دیگر مأموریت میدهد که خود را به دوشکاهایی که در اطراف قرارگاه مستقر شده است، برسانیم و جلوی هلیکوپترها را بگیریم... (ادامه دارد)
(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص۱۵۴ - ۱۵۲ با تلخیص)
مهدوی باشید یا مهدی فاطمه
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.اللهم عجل الوليک الفرج
|
|
|
hajroohollah
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2201
تشكر
-اهدا شده: 39
-دريافت شده: 104
|
بنام خدا سلام علیکم
(نقل از: طیب شاهینی)
در سنگر فرماندهی نشسته بودم. آقا مهدی حال خوشی نداشت. گرچه خسته بود ولی به روی خودش نمیآورد. به پهلو تکیه داده بود و کار همه را راه میانداخت. پلکهایش باز و بسته میشد و بعضاً خوابش میگرفت. دل به دریا زدم و گفتم:
- آقا مهدی! ما همین بغل یک سنگر داریم، اگر امکان دارد بیایید کمی آنجا استراحت کنید بعد بر میگردید. تا آن موقع هم٬ بچهها اینجا هستند و کارها را انجام میدهند.
منتظر بودم که عصبانی شود ولی نمیدانم چه شد که قبول کرد. برای من خیلی غیر منتظره بود. در عملیاتهای گذشته که خستگیاش را میدیدیم و میگفتیم بیایید کمی استراحت کنید عصبانی میشد و میگفت: "استراحت یعنی چه؟ امروز وقت کار است." ولی این بار بر خلاف دفعههای قبل بلند شد و به دنبالم آمد. هنوز موتور از جا کنده نشده بود که گفت:
- طیب! اول یه سری به خط بزنیم ببینیم بچهها چکار میکنند بعد بر میگردیم!
از پیشنهادی که کرده بودم پشیمان شدم. لااقل اگر در سنگر بود استراحت میکرد. چاره دیگری نداشتم؛ در حالی که خودم را سرزنش میکردم، بطرف خط اول سرعت گرفتم. آقا مهدی آنچنان خسته بود که میترسیدم از ترک موتور پایین بیفتد. میخواستم از آقا مهدی بخواهم تا از رفتن به جلو صرفنظر کند ولی میدانستم که قبول نمیکند. در دور دست ذهنم خاطرهای جان میگرفت و بیاد میآوردم که در "چَنانه" هستیم و آقا مهدی برایمان صحبت میکند:
"برادران! آیا تا بحال فکر کردهاید که یک پاسدار باید چه خصوصیاتی داشته باشد؟ چگونه باید کار کند، چگونه باید زندگی کند و چگونه باید بمیرد؟ اینکه بعضیها میگویند: لا یُکلّف اللهُ نفساً الا وُسعَها؛ ما مکلف به تکلیفیم تا جایی که در توان داریم، متأسفانه این را درست معنا نمیکنند. به نظر حقیر در مورد ما پاسدارها "توان" این نیست که یک روز از صبح تا شب کار کنیم، عملیات انجام دهیم و بعد خسته شویم و به این آیه پناه بیاوریم. بلکه معنی توان این است که پاسدار باید آنقدر کار کند که از بیخوابی و خستگی چرت بزند، بیدار که شد دوباره کار کند تا جایی که از حال برود و نقش زمین شود و اگر دوباره بهوش آمد به کار ادامه بدهد. نیروهای ستادی هم همینطور. مثلا پاسداری که در پرسنلی کار میکند وقتی میتواند بگوید در حد توان خود کار کردهام که آنقدر با قلم و کاغذ و خودکار کار کند که دیگر چشمهایش نبیند. برای دلخوشی خودمان قرآن را ترجمه به مطلوب نکنیم. یعنی چه که از صبح تا شب کار کنی بعد بگویی که من در حد توان خود کار کردم؟ مگر با این وضع میشود به درجه سربازی امام زمان (عج) رسید؟ مگر میشود اینطور منتظر بود و دعای فرج خواند..."
مهدی کسی نبود که اهل شعار باشد. کاری را که خودش انجام نمیداد از دیگری نمیخواست و در این چند روز من شاهد بودم که چگونه به آنچه در چنانه گفته عمل میکند... (ادامه دارد)
(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۸۲ - ۱۸۰ با تلخیص)
مهدوی باشید یا مهدی فاطمه
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.اللهم عجل الوليک الفرج
|
|
|
|
|
hajroohollah
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2201
تشكر
-اهدا شده: 39
-دريافت شده: 104
|
بنام خدا سلام علیکم
(نقل از: شهید احمد کاظمی)
ساعت ده صبح بود که سوار موتور شدیم و به همراه آقا مهدی به سوی خط رفتیم. آقا مهدی روی ترک موتور سوار شده بود و بیسیم هم دست آقا مهدی بود. از آن سوی خط، دشمن با تیر مستقیم و خمپاره منطقه را میکوبید و قناسهچی ها (تک تیراندازها) امان نمیدادند. صدای گلولهها را که از کنار گوشم میگذشتند میشنیدم. اوایل توجهی نمیکردم ولی قناسهچی دست بردار نبود و ول نمیکرد. سرعت موتور را کم کردم و دور زدم که یک دفعه آقا مهدی گفت: "احمد کجا؟"
- مهدی! آتش خیلی شدیده بعدا میرویم نگاه میکنیم. - یعنی چه آتش شدیده؟ برگرد برویم خط.
من بیش از آنکه نگران خود باشم نگران مهدی بودم. از اول جنگ پا به پای هم آمده بودیم. بین ما محبتی بود که همه به آن غبطه میخوردند. با هم میجنگیدیم، با هم اردوگاه میزدیم، با هم به مرخصی میرفتیم و اگر روزی من نبودم، مهدی فرمانده لشکر نجف اشرف بود و اگر او نبود من سعی میکردم جای خالیش را پر کنم.
به هر ترتیبی بود خود را به خط رساندیم و بیچاره قناسهچی آرزو به دل ماند! کارمان که تمام شد بر گشتیم و من مدتی خوابم برد. وقتی بیدار شدم، مهدی نبود. پرس و جو کردم، گفتند آقا مهدی رفت. به دنبالش راه افتادم. میدانستم او را باید در کام خطر جستجو کرد. حرفهایی که دیگران در بارهاش میگفتند نگرانم کرده بود. هر روز یکی خوابش را میدید و هر روز چهره مهدی بر افروختهتر میشد. من مهدی را تازه نشناخته بودم و کارهایش برایم چندان هم تعجب آور نبود ولی در این عملیات مهدی خیلی فرق کرده بود. به خط که رسیدم میتوانستم مهدی را که بالای لودر نشسته بود و زیر آتش دشمن خاکریز میزد بشناسم.
(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۷۶ - ۱۷۵ با تلخیص)
مهدوی باشید یا مهدی فاطمه
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.اللهم عجل الوليک الفرج
|
|
|
hajroohollah
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2201
تشكر
-اهدا شده: 39
-دريافت شده: 104
|
بنام خدا سلام علیکم
(نقل از: شهید احد مقیمی*)
شب بود. با بیسیم اطلاع دادند که دشمن میخواهد از طرف منطقه همایون پاتک کند. قرار بود آن روز در همان منطقه خاکریزی زده شود ولی فرمانده منطقه از پشت بیسیم میگفت که خبری از خاکریز نیست. معلوم شد که لودرها هنوز به منطقه نرسیدهاند. آقا مهدی تا این مسأله را شنید تأمل نکرد و گفت: - احد! بیسیم را بردار و دنبالم بیا. آقا مهدی موتور را روشن کرد و من ترک موتور سوار شدم و موتور پر گاز حرکت کرد. چون دیدهبانهای دشمن به منطقه تسلط داشتند، آقا مهدی چراغ موتور را روشن نکرده بود. به علت شدت آتش و تاریکی، آقا مهدی در راه چندین بار موتور را چپ کرد. هر بار که موتور چپ میشد و ما روی زمین ولو میشدیم، آنتن بیسیم میشکست؛ بلند میشدیم و میرفتیم آنتن را پیدا میکردیم و دوباره به راه خود ادامه میدادیم. بالاخره لودرها را پیدا کردیم و جلوشان افتادیم تا سریعاً به منطقه همایون برسیم. هنوز راهی نرفته بودیم که آقا مهدی گفت: "با این همه آتش، با موتور نمیشه به اونجا رسید" و موتور را نگه داشت و رفت سوار بیل لودر شد و من هم پشت سرش سوار شدم. لودرچی، بیل را کمی بالا آورد و حرکت کرد. هر بار که لودر به چالههایی که گلولههای توپ درست کرده بودند یا به دست انداز میافتاد، با هم به بالا میرفتیم و دوباره چهار دست و پا به داخل بیل میافتادیم و بدنمان حسابی خورد و خمیر میشد. هر چه به منطقه همایون نزدیک میشدیم، آتش شدت میگرفت. به جلو که نگاه میکردی جز انفجار و تبادل گلولهها که آسمان منطقه را روشن کرده بود چیزی دیده نمیشد. مشغول تماشای گلولههای رسّام بودم که یکدفعه لودر ایستاد. لودرچی آمد و گفت: "آقا مهدی! کمی جلوتر، آتش به حدی زیاد است که حتی نیروی پیاده هم نمیتواند از آنجا بگذرد چه برسد به چند دستگاه لودر. ما جلوتر از این نمیتوانیم برویم!" آقا مهدی نگاهی به اطراف کرد. میدانستم دنبال راه چاره است. - الله بندَهسی! آنجا بچهها زیر آتش و بدون خاکریز و سنگر جلو دشمن را گرفتهاند و تو میترسی از خط آتش دشمن بگذری؟ توکل کن به خدا؛ امید همه بچهها به شماست. - آخه آقا مهدی اگر میتوانستیم از آتش بگذریم و به کمک بچهها برویم حرفی نبود، ولی حضرت عباسی ببین میشود با این حجم آتش، چند لودر را عبور داد؟ - مؤمن! خدا ابراهیم را از آتش نمرودیان گذر داد این که چیزی نیست. برو پشت دستگاه توکل کن به خدا. نَفَس آقا مهدی تأثیر خودش را کرد و لودرچی با ایمانی مضاعف به روی لودر پرید. پا روی پدال گاز گذاشت و لودر از جا کنده شد. باید لحظاتی را از میان باران آتش عبور میکردیم. ترس شیرینی به جانم افتاده بود و نمیدانستم در آن چند دقیقه بر ما چه خواهد گذشت؟ ولی به چهره آقا مهدی که نگاه میکردم آرامش زلالی مرا در بر میگرفت؛ بیاعتنا به شدت آتش نشسته بود و با بیسیم صحبت میکرد. صدای ناهنجار گلولههایی که به بدنه لودر میخورد آزار دهنده بود و هر آن احتمال داشت خمپارهای وسط بیل لودر به مهمانی ما بیاید. ذکر میگفتم و به نظرم میرسید لبهای آقا مهدی هم تکان میخورد. از تونل آتش میگذشتیم. گلوله بود که به سویمان شلیک میشد و خمپاره بود که در اطرافمان به زمین میخورد و بارانی از ترکشهای سرخ و آتشین را با خود به هوا بلند میکرد. این آتش سنگین به منزله محاصره کامل نیروهایی بود که در خط مقاومت میکردند. از این آتش شدید بعید بود کمکی به آنها برسد. به یاری خدا لودرها از آن تونل آتش به سلامت گذشتند و به طرف محل اسقرار نیروها سرعت گرفتند. به خط که رسیدیم، از دور مظلومیت بچهها معلوم بود. بی هیچ سر پناه مطمئنی ایستاده و منطقه را با چنگ و دندان حفظ کرده بودند. آقا مهدی از لودر که پیاده شد و بچهها او را دیدند، موجی از خوشحالی خط را فرا گرفت. بچهها از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدند. بعضیها گریه میکردند، بعضیها زیر آن آتش دور آقا مهدی را گرفته بودند و بقول خودشان حال میکردند! عدهای هم از اینکه آقا مهدی به آنجا آمده بود ناراحت بودند و به آقا مهدی اعتراض میکردند. لودرها در آن سوی، فارغ از گلولههای آتشین دشمن، خاکریز را بالا میبردند و همه مطمئن بودند که یک وجب از منطقه عقب نخواهیم نشست.
پینوشت: رقصی چنین میانه میدانم آرزوست (مولوی)
(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۷۵ - ۱۷۲)
مهدوی باشید یا مهدی فاطمه
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.اللهم عجل الوليک الفرج
|
|
|
hajroohollah
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2201
تشكر
-اهدا شده: 39
-دريافت شده: 104
|
بنام خدا سلام علیکم
(نقل از: فریدون نعمتی)
تا نزدیکیهای غروب خبری از آقا مهدی نبود. با هرکجا تماس میگرفتیم اظهار بی اطلاعی میکردند. تنها صدایی که در بیسیمها بگوش نمیرسید صدای آقا مهدی بود... خورشید در آنسوی دجله در حال غروب بود که جاده را گرد و غباری فرا گرفت. ایفا از میان گرد و غبار راه میجست و پیش میآمد. نزدیکتر که رسید چهره مطمئن آقا مهدی را میشد در پشت فرمان تشخیص داد. ایفا به دجله که رسید، پیچید و ترمز کرد. در پشت کامیون، یک قایق و یک بلم جا خوش کرده بودند.
قایق و بلم را که از ایفا پائین آوردیم وقت نماز شده بود. آقا مهدی وضو گرفت و به نماز ایستاد. ظاهرش سراپا خاکآلود و آشفته بود. معلوم بود که خیلی خسته است. نای ایستادن نداشت و چشمهایش از بیخوابی بی اختیار بسته میشد. نماز را که تمام کرد به احد مقیمی (در همین عملیات به شهادت رسید) گفت: "احد! خیلی خستهام... کاش یک جایی بود میتوانستم کمی بخوابم." تا سخن آقا مهدی به پایان رسید من پیشدستی کردم و سنگر سه نفرهای را که در همان نزدیکی با سرنیزه و کلاه آهنی کنده بودیم، به احد نشان دادم. آقا مهدی به سنگر که رسید سر به زانوی احد گذاشت و به خواب رفت. هنوز اندکی نگذشته بود که دوباره چشم باز کرد: "احد! خیلی سردمه. ببین میتونی پتویی چیزی پیدا کنی؟" یکی از بچهها بسرعت رفت و یک پتوی عراقی آورد و روی آقا مهدی کشید. آقا مهدی در گوشهای از سنگر، بیتکلف و بی ادعا سر به زانوی احد مقیمی - که از بیسیمچیهای خودش بود - گذاشت و روی خاکها خوابید. دوست داشتم مدتها بایستم و نگاهش کنم و او به جای همه ما آرام بخوابد. اگر کسی او را نمیشناخت باور میکرد که او فرمانده لشگر عاشورا باشد؟ آیا باور میکرد کسی که پوتینهای پاره به پا و لباس خاکآلود به تن دارد و در خط اول زیر آتش سنگین دشمن خوابیده است، فرمانده لشگر عاشورا باشد؟
رفته رفته بر شدت آتش دشمن افزوده میشد و گلولههای خمپاره در اطراف ما به زمین میخورد. خدا خدا میکردم که آقا مهدی از خواب بیدار نشود و بتواند کمی استراحت کند. میدانستم چند روزی است نخوابیده است و در روزهای آینده هم سرش آنچنان شلوغ خواهد بود که فرصت خوابیدن نخواهد داشت. میبایست در روزهای آینده، لشگر عاشورا را برای نبردی عاشورایی آماده میکرد. در همین فکرها بودم که زوزه گلولهای برخاست. همگی سر را دزدیدیم و خمپاره فرود آمد. سنگر تکانی خورد و گرد و خاک به هوا بلند شد. گرد و خاک که خوابید، آقا مهدی را دیدم که بیدار شده است... (ادامه دارد)
(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۶۴ - ۱۶۱ با تلخیص)
مهدوی باشید یا مهدی فاطمه
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.اللهم عجل الوليک الفرج
|
|
|
hajroohollah
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2201
تشكر
-اهدا شده: 39
-دريافت شده: 104
|
بنام خدا سلام علیکم
این روزها اکثر وبلاگها بهاری و نوروزی شدهاند، همانطور که در بقیه مناسبتهای سال ناگهان همه، آن مناسبتی میشوند! امان از جو گیر شدن وبلاگی. یکی میگفت آدم را هاپو (!) بگیرد ولی جو نگیرد!! ولی من عهد کردهام که اینجا جو گیر نشوم! هر چند از صبح دارم فکر میکنم که این روزها که روحیهها، گل و بلبلی و بهاری هستند و وبلاگها از دل انگیزی بهار طبیعت و سال جدید و پاک کردن شیشههای اتاق پذیرایی و خرید عید و رنگ سال و سنجد و سمنو و هفت سین مینویسند، مردم چه گناهی کردهاند که باید بیایند اینجا و از شهادت و خون و تکه تکه شدن پیکر مطهر مهدی باکری بر روی دجله بخوانند؟ اصلاً مردم چه گناهی کردهاند که یکی مثل من این دم عیدی که "ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی" ول کن قضیه نیست؟ نه، میخواهم بدانم مردم چه تقصیری دارند؟! با همه این حرفها از آنجایی که ناسلامتی سال جدید دارد شروع میشود و من وجدان درد میگیرم اگر مناسبتی ننویسم، دو خط از "بهار" مینویسم:
محال بود یک نفر از عراقیها برای بقیه خطرساز باشد و در تیر رس آقا مهدی باشد و نزندش. در عوض روی جنازههای آنها پا نمیگذاشت. گاهی پیش میآمد که توی کانال پر از جسد بود و ما باید از آنجا عبور میکردیم و آتش هم اجازه نمی داد از کانال بیاییم بیرون. یا باید از کانال می ریختیمشان بیرون، یا باید از رویشان رد میشدیم. مهدی هیچوقت راضی نشد پا روی جسدها بگذارد و رد شود. میگفت هر کدام از اینها عزیز یک خانوادهاند. خیلیها به آنها وابستهاند. خدا میداند که زن و بچههایشان یا پدر و مادرشان الان در چه حالیاند و چه حالی میشوند وقتی بفهمند ما داریم روی جنازه عزیزانشان راه میرویم. میگفت من نمیدانم این جوان سنی است یا شیعه، بصرهای است یا بغدادی، عرب است یا غیر عرب، فقط میدانم آدم است و حالا مرده و ما باید لااقل به مردهاش احترام بگذاریم!
(منبع: پیک پایداری ۱، چاپ دوم، ص ۶۱، به کوشش حسین نجفی)
مهدوی باشید یا مهدی فاطمه
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.اللهم عجل الوليک الفرج
|
|
|
hajroohollah
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2201
تشكر
-اهدا شده: 39
-دريافت شده: 104
|
بنام خدا سلام علیکم
(نقلها از: شهید علی اکبر کاملی و طیب شاهینی)
- هنوز اکیپ تخریب به کنار بچههایی که در روی اتوبان (بصره - العماره) بودند نرسیده بود. آقا مهدی نگران بود و پی در پی پیگیری میکرد. یک دفعه در زیر آتش سنگین دشمن آقا مهدی هوس چایی کرد: "علی اکبر! ببین میتوانی از جایی دو سه لیوان چایی پیدا کنی؟" از جا بلند شدم. چایی در روزهای عملیات متاع نایابی بود. کجا باید دنبالش میرفتم؟ اولین جایی که به ذهنم رسید اورژانس بهداری لشگر بود. اورژانس فاصله چندانی با سنگر ما نداشت و میشد این فاصله را زیر آتش سنگین یک نفس دوید. وارد اورژانس که شدم طیب شاهینی در مقابلم ایستاده بود. گفتم: "دکتر ببین میتوانی برای آقا مهدی یک قوری چایی پیدا کنی؟!"
- علی اکبر کاملی بیسیمچی آقا مهدی بود. شلوغ بود ولی نه در این حد که شب ساعت ۳ بیاید چایی بخواهد. گفتم: "ای شلوغ! حالا داری بنام آقا مهدی از ما چایی میخواهی؟ من تا بحال نشنیدهام آقا مهدی چنین تقاضایی از کسی بکند." با دستپاچگی گفت: "نه بخدا! آقا مهدی مهمان دارد و خودش هم هوس چایی کرده." شوخی نمیکرد. رفتم تا چایی را آماده کنم. کاملی هم همانجا نشست. قوری که از چایی پر شد سرش را گذاشتم و برای اینکه لیوانها در راه کثیف و آلوده نشوند توی روزنامه پیچیدم و سپردم دست کاملی و گفتم: "سلام ما را هم برسانید و التماس دعا کنید!" کاملی از سنگر خارج شد و در میان آتش و دود به سوی سنگر فرماندهی دوید.
- آتش چنان شدید بود که مسیر کوتاه اورژانس تا سنگر فرماندهی را چندین بار نشستم و برخاستم. وارد سنگر شدم. آقا مهدی تا لیوانها را که به روزنامه پیچیده شده بودند دید، تبسمی کرد و گفت: "علی اکبر! اینها واقعاً بهداشتی هستند!" و بعد گفت که تشکرش را به آقا طیب برسانم. مشغول چای خوردن بودیم که بیسیم خش خشی کرد و یکی از فرماندهان گردان، خبر تصرف و پاکسازی اتوبان را داد ولی سراغ اکیپ تخریب را گرفت. اگر تخریبچی ها پل را منفجر نمیکردند حفظ غرب دجله میسر نبود. آقا مهدی دنبال راه چاره میگشت. ناگهان رو به من کرد و گفت: "کاملی بیسیم را بردار و بیا." بیسیم را برداشتم و یکی از بچهها موتور را آورد. سوار شدیم و از روی پل به طرف غرب دجله سرعت گرفتیم
مهدوی باشید یا مهدی فاطمه
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.اللهم عجل الوليک الفرج
|
|
|
hajroohollah
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2201
تشكر
-اهدا شده: 39
-دريافت شده: 104
|
بنام خدا سلام علیکم
(نقلها از: محمدرضا چمیدیفر و جمشید نظمی)
یک: گوشی بیسیم را از گوشش دور نمیکند. میخواهد تا هر کجا که در توان دارد پلکهایش را باز نگه دارد. با کسی صحبت میکند. در میان صحبت پلکها پایین میآیند و بسته میشوند ولی هنوز صحبت مهدی قطع نشده است. لحظاتی میگذرد. صدا ضعیف تر و خاموش تر میشود. آقا مهدی را خواب برده است. همه ساکت میشویم... گلولهای در نزدیکی فرود میآید و چشمان مهدی باز میشود. دوباره با بیسیمها، با نقشه و پیکها مشغول میشود. مدتی میگذرد و دوباره خواب غلبه میکند و بی اختیار مهدی به خواب میرود. تا شب، دهها بار مهدی باکری روبروی من چرت میزند و بیدار میشود و من بر اینهمه پایداری نمیدانم باید گریه کنم یا خوشحال باشم...
دو: پیش از آنکه ستون حرکت کند به سراغ آقا مهدی میروم و سراغ اکیپ تخریب را میگیرم. میگویم: "اکیپ تخریب اگر با گروهان ما بیاید بعد از تصرف پل به مشکل بر نمیخوریم. اگر بعد از ما حرکت کند احتمال دارد که به بیراهه بروند و به پل نرسند. آقا مهدی به فکر فرو میرود. ناراحت است. دوباره سر بلند میکند و میگوید: "جمشید! هنوز خبری از اکیپ تخریب نیست. شما حرکت کنید اکیپ تخریب را پشت سرتان میفرستم."
از آقا مهدی خداحافظی کرده و به طرف ستون حرکت میکنم تا به بچهها برسم. فرصتی است که به آخرین نگاه آقا مهدی فکر کنم. نگاهش دنیایی نیست. بی آنکه سخنی بگوید، مدتها به دور دست خیره میماند. هر چه به روزهای پایانی عملیات نزدیک میشویم، چهرهاش برافروختهتر میشود و در آغوشش که میگیری بوی شهادت میدهد. بیشک فردا عاشورای مهدی باکری است.
در بیسیم میشنوم که بچههای گردان امام حسین به پل رسیدهاند ولی هنوز خبری از اکیپ تخریب نیست. با هر کجا که میتوانم تماس میگیرم بلکه اکیپ را پیدا کنم. یکی از بچهها میگوید: بچههای اکیپ تخریب زیر آتش شهید و مجروح شدهاند
(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۸۸ و ۱۹۲ با تلخیص)
مهدوی باشید یا مهدی فاطمه
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.اللهم عجل الوليک الفرج
|
|
|
hajroohollah
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2201
تشكر
-اهدا شده: 39
-دريافت شده: 104
|
بنام خدا سلام علیکم
(نقل از: فریدون نعمتی)
پاتک هنوز ادامه داشت که آقا مهدی به این سوی آب آمد. هلی کوپترها امان نمیدادند و بچهها با دست خالی جلو تانکها ایستاده بودند. آقا مهدی که رسید بچهها جان دیگری گرفتند.
- با آرپیجی به هلی کوپترها شلیک کنید!!
آقا مهدی بود که آرپیجی زنها را هدایت میکرد. اولین آرپیجی را خودش شلیک میکند و میگوید: "میدانم که گلوله آرپیجی به هلی کوپترها نمیرسد ولی اگر ما شلیک کنیم میترسند و فرار میکنند." و آرپیجی است که بسوی هلی کوپترها شلیک میشود. بعضی از بچهها را کارد میزدی خونشان در نمیآمد. از اینکه آقا مهدی آنجا بود عصبانی بودند. هر کس آقا مهدی را میدید، زیر لب چیزی میگفت: "مؤمن خدا! مگه تو آرپیجی زنی؟ برو در سنگر بنشین و ما را هدایت کن. کی از تو انتظار دارد که در خط اول باشی؟ این چه وضعی است؟! فرمانده لشگر را چه به این کارها؟" همه میگفتند و همه بارها دیده بودند که مهدی همین است که هست. در همه عملیاتها اگر جلوتر از نیروهایش نبود حداقل در کنارشان بود. گویی از او عهد گرفته بودند که همیشه در میان معرکه باشد.
(منبع: "خداحافظ سردار"، نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم ص ۱۸۶)
مهدوی باشید یا مهدی فاطمه
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.اللهم عجل الوليک الفرج
|
|
|
hajroohollah
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2201
تشكر
-اهدا شده: 39
-دريافت شده: 104
|
بنام خدا سلام علیکم
(نقلها از: جمشید نظمی و علی پورفاخر)
به همراه آقا مهدی در کنار سیل بند نشستهام. آقا مهدی به خود مشغول است. صدایم میکند، سر بلند میکنم و میبینم با من نیست. لبهایش تکان میخورد و متوجه میشوم که ذکر میگوید. اعتنایی به آنچه در اطرافش میگذرد ندارد. پشت سیل بند احساس نا امنی میکنم. روبرویمان آب است، پشت سرمان سیل بند و سقفمان آسمان. به آقا مهدی میگویم: "اینجا امن نیست! اجازه بدهید جایی پیدا کنیم و شما آنجا باشید." تبسمی میکند و میگوید: "بنشین همینجا! سر پناه ما خداست." برخلاف ما که در فکر و هول هستیم آقا مهدی آرام و با طمأنینه نشسته و هیچ توجهی به اطراف ندارد. آتش شدت میگیرد. از بالای سیل بند دید میزنم... عراقیها با آرایشی منظم به پیش میآمدند و از دور میشد فهمید که نیروهای تازه نفسی را بکار گرفتهاند. تانکها به ردیف به پیش میآمدند و نیروها پشت سرشان پناه گرفته بودند. عده زیادی از نیروهایی که در این سوی دجله بودند شهید و مجروح شده بودند و تنها آرپیجی زن ما خود آقا مهدی بود. گرچه میدانستیم که به محاصره افتادهایم ولی حضور آقا مهدی در جمع اندک ما روحیه بچهها را زنده نگه میداشت. آقا مهدی گرچه خسته بود و بیخوابی امانش را بریده بود ولی به شدت مقاومت میکرد. از گوشه خاکریز بر میخواست، آرپیجی را شلیک میکرد و به گوشهای دیگر میرفت (منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۱۴ - ۲۱۳ با تلخیص)
مهدوی باشید یا مهدی فاطمه
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.اللهم عجل الوليک الفرج
|
|
|
hajroohollah
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2201
تشكر
-اهدا شده: 39
-دريافت شده: 104
|
بنام خدا سلام علیکم
(نقل از: غفار رستمی)
از بنه(۱) امکاناتی را فراهم کردیم و به کنار دجله رساندیم. ناگهان یادمان افتاد که آقا مهدی از دیروز چیزی نخورده و حتما گرسنه است. برای همین مقداری کیک و بیسکویت و ساندیس برداشتیم و به آنسوی دجله حرکت کردیم. به کنار گودالی که آقا مهدی را در آن دیده بودیم رسیدیم. آقا مهدی نبود. ولی یک نفر از نیروها را آنجا گذاشته بود. تا ما رسیدیم گفت: "آقا مهدی با نیروهای شهادت طلب به طرف شهرک(۲) رفت و گفت اگر اوهانی(۳) و رستمی آمدند بگو بروند و هر چه میتوانند از طریق دجله به این شهرک غذا و مهمات برسانند." وسایلی را که آورده بودیم در کنار آن برادر گذاشتیم و دوباره بسوی دجله براه افتادیم. از روی پل میگذشتیم که دوباره دشمن به شدت منطقه عملیاتی را کوبید. هدف، قطع پل ارتباطی بین غرب و شرق دجله بود. دشمن میدانست که باید قبل از هر اقدامی، پل نفر رو را منهدم کند. به آنسوی آب که رسیدیم پل توسط هواپیماها و هلیکوپترها آتشباران شد و در مقابل دیدگان ما تنها راه ارتباطی با غرب دجله به هوا رفت. تندرو(۴) قایقها را آماده کرد و پشتیبانی آنسوی آب را بعهده گرفت. در میان آتش شدید دشمن، قایقهای پر از مهمات و غذا به آنسوی آب میرفت و بر میگشت. خورشید بر مدار ظهر ایستاده بود و سرنوشت عاشقان در میان آتش و خون یک به یک رقم میخورد. تقدیر چنین بود که خلوت عاشورایی مردان آنسوی آب را بیگانهای بر نیاشوبد و دجله فاصلهای بود که تنهایی شیرین آنان را مضاعف میکرد... (ادامه دارد)
(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۱۲ - ۲۱۱)
(۱) قرارگاه تدارکاتی لشگر در عملیات "بنه" نامیده میشود. (۲) شهرک حریبه در نزدیکی اتوبان بصره - العماره در عراق. (۲) شهید رحمت الله اوهانی که در کربلای ۴ به شهادت رسید. (۴) از فرماندهان یگان دریایی لشگر عاشورا که به همراه آقا مهدی در عملیات بدر به شهادت رسید.
مهدوی باشید یا مهدی فاطمه
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.اللهم عجل الوليک الفرج
|
|
|
hajroohollah
پیشکسوت سایت
   
آفلاین
تعداد ارسال: 2201
تشكر
-اهدا شده: 39
-دريافت شده: 104
|
بنام خدا سلام علیکم
(نقلها از: یعقوب کریمی و جمشید نظمی)
یک: آقا مهدی با دو قبضه خمپاره ۶۰ غوغا کرده است. دشمن در زیر آتش نه چندان قدرتمند بچهها قسمتی از شهرک [حریبه] (۱) را ترک میکند. آقا مهدی تا فرار دشمن را میبیند میگوید: - اوستا یعقوب بلند شو دو تا آرپیجی بیار. آقا مهدی! آرپیجی میخواهید چکار؟ مگر میخواهید خودتان آرپیجی بزنید؟ - بلند شو مؤمن خدا! مگر من دست ندارم؟ دو تا آرپیجی پیدا میکنم و میآورم آقا مهدی موشک گذاری میکند و برمیخیزد: "شما هم بدنبال من بیایید." چند نفری که آنجا هستیم پشت سرش حرکت میکنیم و به داخل شهرک میرویم. عراقیها یا فرار کردهاند یا در ساختمانهای محکم پناه گرفتهاند. - اوستا یعقوب تو برو طرف ساختمان سفید. آقا مهدی چند نفر دیگر را هم با من همراه میکند. ساختمان سفید رنگ ساختمان محکمی است ولی اولین و دومین گلوله آرپیجی که به سینهاش مینشیند دیگر گلولهای از آن سو شلیک نمیشود. خود را به ساختمان میرسانیم. عراقیها یا به هلاکت رسیدهاند یا فرار کردهاند. بچهها ساختمان را پاکسازی میکنند و من از ساختمان خارج میشوم. ردیف تانکهای عراقی که نیروهای پیاده دشمن هم در پشت سرشان موضع گرفتهاند از روبرو به پیش میآیند. یادم میافتد که من پیک آقا مهدی هستم و باید در کنارش باشم. به دنبالش همه جا را زیر پا میگذارم...
دو: دشمن قصد محاصره شهرک را دارد. سرعت عمل دشمن همه بچهها را غافلگیر کرده است. به همراه محمود دولتی(۲) به بچهها نهیب میزنیم: "تیراندازی کنید... چرا خودتان را باختهاید؟" بسیجی دلاوری همانجا به زانو مینشیند و با اولین موشک آرپیجی نفربر عراقی را به هوا میفرستد. بقیه تانکها در حالیکه با ما بیش از ۵۰ متر فاصله ندارند عقب نشینی میکنند. در همان حال آقا مهدی را میبینم که از طرف شهرک بسوی ما میآید. دشمن از پاتک که نا امید میشود با هر چه که دم دست دارد به منطقه کوچکی که هنوز مقاومت میکند، آتش میریزد. هواپیماها، هلیکوپترها، توپها و تانکها از شلیک خسته نمیشوند. شاید نمیدانند تعداد افرادی که در مقابل آنها مقاومت میکنند بیش از ۳۰ الی ۴۰ نفر نیست... (ادامه دارد)
(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۱۰ - ۲۰۸ با تلخیص)
(۱) شهرکی در نزدیکی اتوبان بصره - العماره در عراق. (۲) شهید محمود دولتی که در عملیات بدر به شهادت رسید.
مهدوی باشید یا مهدی فاطمه
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.اللهم عجل الوليک الفرج
|
|
|
|